شکواییه
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۳   کلمات کلیدی:

الهی به خوبان عزت داده ای و به بدان ثروت، نکند ما به تماشای جهان آمده ایم؟

این روزها به قول کامیار مثل بورکینافاسو شدم، این لفظی است که هر وقت قیافم تو همه و دارم فکر میکنم و ناراحتم یا عصبانی بهم اطلاق میکنه، آره واقعا، یه کم نمیدونم عصبانیم یا ناراحت، اما همش تو فکرم، تو فکر اینکه روی پیشونیم نوشته که احمقم یا .... ؟ یه وقتایی فکر میکنم از بس مردم روی گردمون سوار شدن و دم نزدیم مثل اینکه امر براشون مشتبه شده که نمیفهمیم و این ماجرا ادامه داره، همیشه یاد گرفتم که احترام بزارم اما این روزها دارم تمرین میکنم که به هر کس به قدر فهمش احترام بزارم، مسئولیت ارتقای فهم مردم که به عهده من نیست، و حالم بد میشه از اینهمه حرفهای الکی که توی رو میشنوم و سر تکون میدم که ادامه دار شدنش فقط منزجرم میکنه از دورویی هایی که فاصلمو با آدمها بیشتر میکنه......


 
شاه عبدالعظیم حسنی
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳   کلمات کلیدی:

"و هنگامیکه حاکم تصمیم گرفت که ناحیه ری را آباد کند قرار بر این شد که قلعه های بزرگی ساخته شود که برجهای آن به قلعه های آسمان برسد. شاه طرح باغ سرزمین خود را چنان ریخت که درختهای آن به سبزی ثروت شاه باشند." (صبا - علی خان کاشانی)

امروز زادروز تولد شاه عبدالعظیم است. جایی که روحم از حضور جلا پیدا میکند و خلوص مکان به آرامش دعوتم میکند

خواستم بنویسم که اگر از هوای سنگین تهران به تنگ آمده بودید خودتون رو به اولین ایستگاه مترو برسونید و راهی ری شوید. ری را باید جست تا جان تازه کنی ....

از برج طغرل غافل نشوید که گرمای خاصی دارد در عین ولنگار بودن همه چیز و البته ابن بابویه و بزرگان دیگری چون مرحوم تختی و شهید فاطمی و صدای اذان موذن زاده که روح را جلا میدهد


 
عمران صلاحی
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۳   کلمات کلیدی:

من و تـو

در دو پـرنـده کـوچـک پـنهـانـیم

که زیـر فـواره هـای عـشق

نـغـمه بـر می چـیـنند.

مرجع عکس

http://hanna.aminus3.com/image/2011-07-30.html


 
هزار دستان
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۳   کلمات کلیدی:

این شب ها حدود ساعت 9:30 هر شب به تماشای هزار دستان مینشینیم، یادش به خیر بچه که بودیم از خون ریختن ها و بی پرواییهای شعبون بی مخ میهراسیدیم اما الان به قدری ملموس و بدون ترس می آیند که گویی بارها دیده ایم صحنه هایی از این دست را. چه شیرین به زبان پارسی سخن میگویند و با کامیار در کلمات دقت میکنیم و هر بار کامیار انو میگه که با چه قدر زنده یاد علی حاتمی سینما رو خوب میشناخته، حدود بیست سال از ساخت فیلم میگذره اما از جذابیتش ذره ای کاسته نشده، توصیه میکنم شما هم ببینید .....


 
عمران صلاحی
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ دی ۱۳٩۳   کلمات کلیدی:

کمک کنین هلش بدیم ، چرخ ستاره پنجره 
رو آسمون شهری که ستاره برق خنجره 
گلدون سرد و خالی رو ، بذار کنار پنجره 
بلکه با دیدنش یه شب ، وا بشه چن تا حنجره 
به ما که خسته ایم بگه ، خونه باهار کدوم وره ؟

تو شهرمون آخ بمیرم ، چشم ستاره کور شده 
برگ درخت باغمون ، زباله ی سپور شده 
مسافر امیدمون ، رفته از اینجا دور شده 
کاش تو فضای چشممون ، پیدا بشه یهشاپره 
به ما که خسته ایم بگه ، خونه باهار کدوم وره ؟

کنار تنگ ماهیا ، گربه رو نازش می کنن
سنگ سیاه حقه رو ، مهر نمازش می کنن 
آخر خط که می رسیم ، خطو درازش می کنن 
آهای فلک که گردنت ، از همه مون بلن تره 
به ما که خسته ایم بگو ، خونه ی باهار کدوم وره ؟

 

(مرجع تصویر : http://hanna.aminus3.com/image/2011-07-14.html)

 
کلید
ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۳   کلمات کلیدی:

دستهایمان را به هم قفل کنیم

فقط یادت باشد

کلید را جایی بگذاری که یاد هیچ کداممان نماند

فاجعه یعنی .....

آنقدر در تو غرق شده ام

که از تلاقی نگاهم با دیگری احساس خیانت میکنم

عشق یعنی همین

(با احترام فراوان برای بابک برزویه)

ضمنا قابل ذکر است تمامی عکسها توسط اینجانب گرفته شده اند.

مرجع تصویر

http://hanna.aminus3.com/image/2012-09-15.html


 
جغرافیای تاریخی
ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۳   کلمات کلیدی:

تمام داستان از اونجایی شروع شد که کامیار و من به دنبال هدیه ای برای سالگرد ازدواجمون میگشتیم، آخرش نتونستیم طاقت بیاریم و به هم گفتیم که چه کنیم و اندیشیدیم که به سفر بریم که بشود خاطره مشترک ما، به واسطه برنامه کاری همراهم سفر ما همزمان شد با نمایشگاه بیگ فایو در امارات متحده عربی و ما راهی دبی شدیم، البته کامیار برای انجام کارهای خودش کمی زودتر از من پرواز کرد و من ملحق شدم، یادم رفت بگم که کامیار و من هر دو آرشیتکتیم و تجربه نمایشگاه برای ما خالی از لطف نبود، مخصوصا که همسفر من قرار بود خودش غرفه دار باشه اونهم به عنوان نماینده ای از سوئیس، برای من که به دنبال قدم زدن در شهر با پاهایم عهد میکنم که بنای ناسازگاری و خستگی نگذارند شهر جذبه ای نداشت، چرا که هرچه بود آسمان خراش بود و البته مترو، در شهر هم کمتر از مردم بومی خبری بود، هند و فیلیپین و چشم بادامی ها بیشترین مردمانی بودند که ما هر روز مرورشان میکردیم، به قول کامیار شهر خشک بود اما همه چیز از شیر مرغ تا جان آدمیزاد به وفور یافت میشد که بهایش را باید میپرداختی و البته ارزان هم نبود، احساسم از اقامت در آنجا اینگونه بود که انگار به کشوری مستعمره بریتانیای کبیر قدم گذاشته ایم چرا که اثری از روح زندگی نیافتیم در شهر و هرچه بود فقط به اصطلاح مدرنیته ای بود که آدمها را ماشینی کرده بود....

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

صوفی نشود صافی تا در نکشد جامی 


 
چهارفصل
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۳   کلمات کلیدی:

این کدوی تنبل ما ماجراها داره

کامیار و من قرار گذاشتیم گذر فصل ها را در خانه بیاوریم، فکرکردیم از این در به عنوان ابزاری برای به نمایش گذاشتن استفاده کنیم، این طور شد که به پاییز که رسیدیم کدوی تنبل را که سوغات لاهیجان هست را از ریسه ای که در شمال برای آویزان کردن اینگونه محصولات استفاده میکنند آویختیم و کدوی ما برپاشد، فلفل ها را برای کال کباب خریدیم اما خیلی زیادتر از مصرفمان آمد و به نخ بسته و گردنبند ساختیم به رنگ سبز که زمان قرمزشان ساخت و مثل یک ساعت آفتابی به ما اعلام کرد که به نیمه پاییز رسیده ایم و ...

از لاهیجان گفتم، کامیار مردی است از سرزمین گیلکان، مردی از شهر ابریشم، چرا که لاه در پارسی پهلوی به معنای ابریشم است و جان پسوند مکان، و اینگونه شد که من عروسِ عروسِ شهرهای گیلان شدم چرا که لاهیجان به عروس گیلان شهرت دارد، و البته در مجالی دیگر خواهم گفت از چگونگی دیدار ما و زندگیمان پس از 12 سال آشنایی دور ....


 
← صفحه بعد