کلید
ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۳   کلمات کلیدی:

دستهایمان را به هم قفل کنیم

فقط یادت باشد

کلید را جایی بگذاری که یاد هیچ کداممان نماند

فاجعه یعنی .....

آنقدر در تو غرق شده ام

که از تلاقی نگاهم با دیگری احساس خیانت میکنم

عشق یعنی همین

(با احترام فراوان برای بابک برزویه)

ضمنا قابل ذکر است تمامی عکسها توسط اینجانب گرفته شده اند.

مرجع تصویر

http://hanna.aminus3.com/image/2012-09-15.html


 
جغرافیای تاریخی
ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۳   کلمات کلیدی:

تمام داستان از اونجایی شروع شد که کامیار و من به دنبال هدیه ای برای سالگرد ازدواجمون میگشتیم، آخرش نتونستیم طاقت بیاریم و به هم گفتیم که چه کنیم و اندیشیدیم که به سفر بریم که بشود خاطره مشترک ما، به واسطه برنامه کاری همراهم سفر ما همزمان شد با نمایشگاه بیگ فایو در امارات متحده عربی و ما راهی دبی شدیم، البته کامیار برای انجام کارهای خودش کمی زودتر از من پرواز کرد و من ملحق شدم، یادم رفت بگم که کامیار و من هر دو آرشیتکتیم و تجربه نمایشگاه برای ما خالی از لطف نبود، مخصوصا که همسفر من قرار بود خودش غرفه دار باشه اونهم به عنوان نماینده ای از سوئیس، برای من که به دنبال قدم زدن در شهر با پاهایم عهد میکنم که بنای ناسازگاری و خستگی نگذارند شهر جذبه ای نداشت، چرا که هرچه بود آسمان خراش بود و البته مترو، در شهر هم کمتر از مردم بومی خبری بود، هند و فیلیپین و چشم بادامی ها بیشترین مردمانی بودند که ما هر روز مرورشان میکردیم، به قول کامیار شهر خشک بود اما همه چیز از شیر مرغ تا جان آدمیزاد به وفور یافت میشد که بهایش را باید میپرداختی و البته ارزان هم نبود، احساسم از اقامت در آنجا اینگونه بود که انگار به کشوری مستعمره بریتانیای کبیر قدم گذاشته ایم چرا که اثری از روح زندگی نیافتیم در شهر و هرچه بود فقط به اصطلاح مدرنیته ای بود که آدمها را ماشینی کرده بود....

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

صوفی نشود صافی تا در نکشد جامی